
سرماخوردگیم بدتر شده بود و اصلا نمیتونستم تحملش کنم ، بابام بردم ارژانس ، دکتر دید و یه کیسه بزرگ دارو نوشت و 2تا امپول
کاش همرو امپول میداد
اصن بدم میاد از قرص و شربت
اومدم خونه و دارو هامو خوردم همش خواب اور بود ، خواااابیدم تا عصر
بیدار شدم دیدم حوصله ام سر میره کاری نکنم ، اتاقمو تغییر دکوراسیون دادم و مرتب کردم
بعدشم داروهامو خوردم و باز عین چی خوابیدم
هی بیدار میشدما ولی تا الان تو تخت خواب بودم و هنوزم حالم خوش نیست
دیروز دوستم میگفت مگه نگفتی حالت بهتره
من : حال ما خوب است اما تو باور نکن 
کی دست از سر من برمیداره این مریضی ، نمیدونم....
فردا یه میانترم اسون دارم
امیدوارم خوب بشهههه
ما را در سایت یک سال و 20 روز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84