دوتاشو اصلا یادم نمیومد
(حیف باشه
)
دیروز ازون روزای سخت و طولانی بود برام ، از صبح تا شب سرکلاس بودم .. خیلییی هوا گرم شده ، هلاک شدیم
اب هم که نمیشه خورد ، حس میکردم زیر مقنعه ام یه گروه غارنشین جمع شدن ، اتیش روشن کردن 
-----------
امروز صبح که بیدار شدم ، داشتم با گوشی کار میکردم دیدم مامانم داد میزنه ترمز دستی رو بکشششش ، نهه اون دنده اس ....
منم فضول
رفتم ببینم چی شده
موضوع ازین قرار بود که پسر این خانمه بالای خونه ما که یه اداره اس کار داشته ، این خانم میشینه تو ماشین ، بعد ماشین حرکت میکنه و خانمه میترسه و بلد نیست ماشینو نگه داره فقط سنگینشو انداخته که بیشتر از این جلو نره ( خیابون ما سراشیبیه) خلاصه با داد و هوار اینا من زود چادر گل گلی بسر کردم و دویدم جلو در ماشینو اوکی کردم برگشتم
اینقدر پسرشو دعوا کرد که
، طفلک خانمه ... باید بره دوره ی رانندگی رو حتما ببینه حتی اگر گواهینامه نمیخواد
حداقل مامان منم که رانندگی نمیکنه فرق ترمز و کلاج و گاز رو میدونه 
(اینجوری که خانمه تعریف میکرد قبلا هم یه بار داشتن میرفتن تو رودخونه با همین داستان -_-)
________
و اما سرماخوردگیم (بزنم به تخته) خیلی بهتررررههه ، با اینکه از دارو متنفرم و هیچوقت نمیتونم سر وقت و درست حسابی بخورم
ولی دارن موفق میشن و امروز با حال خیلی بهتر بیدار شدم
یک سال و 20 روز...
ما را در سایت یک سال و 20 روز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83